sorry, Here’s Closed
فوریه 20, 2008 by پرهامفوریه 18, 2008 by پرهام
رفیق من سنگ صبور غمها
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمیفمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونی هام نشونی
پیر شدم پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور خونه سرد رو سوت و کور
توی شبهات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچکس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هر که شنیده از خودش بیخوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاجه به نور خورشید
تنهای بی سنگ صبور خونه سرد رو سوت و کور
توی شبهات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچکس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
listen
فوریه 18, 2008 by پرهام
دلم میخواهد قبل از رفتنم عقده هایم را کمی خالی کنم … دلم میخواهد امشب کمی به مخابرات حال بدهم :
پریود+نوار بهداشتی+کس شعر+ تخمی+جمهوری اسلامی
فیلترش کنید
هیچکس 3 ثبت میکنم دیوس ها.
پ.ن: تا 200 اش را هم ثبت میکنم پدر سوخته ها .
فوریه 18, 2008 by پرهام
همین روزهاست که معده درد از پا درم بیاورد
نمیدانم چه میخواهد از جانم ..
درد میکند لعنتی ..
پ.ن: پمادمان را نزدیم، پیروکسیکاممان را نمالیدیم، قرصهایمان را خوردیم، آمپولمان را زدیم، معده امان دارد جر میخورد، گور پدر پدر سوخته اش.
پ.ن2: این احمقهای بی سواد هم نمیگویند حرص و جوش کمتر بخور داری زخم معده میگیری، دیواری کوتاه تر از سیگار بدبختم پیدا نمیکنند. دکتر های بی شعور.
i am alive
فوریه 18, 2008 by پرهامخودم را دارم … پس هستم.
دوستان مترسکی میخواهند برای مزرعه بطالتشان …
فوریه 18, 2008 by پرهامدوستان تنها برای روزهای خوب و خوشی ها در کنارمان هستند .. روزهایی که به بودنمان نیاز دارند هستیم .. روزهایی که غمخوار میخواهند هستیم .. روزها و شبهایی که دلگرمی میخواهند هستیم .. تنهایی ها و بیکاری هایشان را شب ها و روزها در کنارمان میگذرانند .. روزها و شب های سخت زندگی اشان همراهی کنارشان دارند .. مترسکی میخواهند برای مزرعه بطالتشان .. و چه زود فراموش می شویم .. و ایام سختمان را تنها میگذرانیم .. تنها چون دیگر نیازی به ما ندارند و چون ما نیازمند حضورشان در کنارمان بوده ایم … تا بوده است همین بوده است . اما سگ جان تر از این حرفها هستم.
فوریه 17, 2008 by پرهام
تموم این حرفها بهانه است .. بهانه های عاشقانه است .. اما تو کوه درد باش .. طاقت بیار و مرد باش …
مای هارت
فوریه 16, 2008 by پرهامدلم یک حضور متفاوت میخواهد .. نگاهی متفاوت .. صدایی متفاوت و شاید چشمانی که تکانم دهند .. دلم مثل سگ یک فاجعه عمیق متفاوت میخواهد در وجودم .. در قلبم .. در مغزم .. در روحم .. یک نور میخواهم در این تاریکی . . دلم میخواد بسوزم .. دلم میخواهد تا آخر عمرم بسوزم ..
چقدر دلتنگ دخترم هستم .. چقدر مظلومانه مرد.
فوریه 15, 2008 by پرهام
تصمیم دارم مرحله ای جدید از پاکسازی را در زندگیم انجام دهم .. چیزهایی هستند و کسانیکه که به هر نحوی حتی مختصر موجب ملال خاطرم میشوند .. تصمیم دارم در پی یک عملیات شهادت طلبانه کاملا از زندگی ام حذفشان کنم .. هیچ بازگشتی وجود ندارد .. همینش لذت بخش است .
فوریه 15, 2008 by پرهام
مخابرات دستور داده است راجع به پریود ننویسم وگرنه اینجا هم فیلتر میشود من هم اطاعت امر میکنم
فوریه 14, 2008 by پرهام
معده ام از درد دارد میترکد
میسوزد انگار درونش آتش روشن کرده اند
هی
بیائید خودتان را گرم کنید
لست نایت؟!!
فوریه 14, 2008 by پرهاممدت زیادی بود بین آدمها راه نرفته بودم چقدر غریبه بودم با آنها ساعتها توی خیابان ها راه رفتم گوشهایم از سرما سر شده اند کمر دردو قلب درد و معده درد و چیزهایی دیگر که هیچکدام تکراری نبودند در راه با خود فکر میکردم
مهم نیست که چه فکر میکردم
جاودانه میشوم میدانم
امشب ته مانده های جیبم را سیگار خریدم
که تا آخر عمر سیگار برای کشیدن داشته باشم.
اینبار هرچه سیاهی است و سفیدی از آن شما …
فوریه 14, 2008 by پرهام
سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته …
فوریه 12, 2008 by پرهام
امشب خیلی دوست دارم که بنویسم .. احساس میکنم که تنها اینجا نوشتن است که ممکن است آرامم کند .. همچون جانوری محبوس شده ام که تمام درها به رویم بسته است .. و انگار تنها اینجا باقی مانده .. هیچوقت طی ماه های گذشته به این شدت دلم نمیخواسته که بنویسم .. از حالم بنویسم .. از دغدغه هایم .. از آنچیزها که وجودم را ذره ذره آب میکنند .. مثل سگ دلم میخواهد بنویسم .. اما .. نمیتوانم .. هرچه زور میزنم نمیتوانم حالم را توصیف کنم .. دردم را به زبان بیاورم .. خودم میدانم .. در مغزم در روحم .. خودم میدانم که چه مرگم است اما نمیدانم چطور برزبان بیاورم و چگونه بنویسم ..
هیچ نمیخواهم ازین زندگی .. سالهایی از عمرم در بیخبری گذشت .. بدون دغدغه .. انگار تنها همان سالها زندگی میکردم .. سالهایی دیگر .. کمر شکسته و افسرده .. بی رمق و ناتوان .. تنها .. یتیمی که نمیدانست کدام دردش را زار بزند .. سالهایی دیگر .. قبلی ها و حسرت .. حسرت .. دلتنگی .. حسرت .. و این روزها ..
به این روزها که میرسم زبانم لال میشود .. هیچ نمیخواهم ازین زندگی .. از چیزهایی که خواستم هیچ نرسید به من .. نیازها در وجودم دق مرگ شدند .. تنها نفسی که نخواستم آمد .. هیچ ندارم ..
هیچ نمیخواهم ..
تنها میخواهم در تنهایی ام گریه کنم .. امشب .. همراه آسمان ..
هر چه زیبایی است .. هر چه سفیدیست برای خود بر دارید .. لذتش را ببرید .. سیاهی ها مال من.
می
فوریه 12, 2008 by پرهامبلک اند وایت
فوریه 12, 2008 by پرهامانادر پیتینگ ….
فوریه 11, 2008 by پرهامفوریه 11, 2008 by پرهام
دلم خیلی چیزها میخواهد .. و بعضی چیزها هم نه .. دیگر مثل گذشته صبور نیستم .. مثلا دیگر مثل گذشته دل و دماغ فلش طراحی کردن ندارم .. به سرعت کلافه میشوم .. دیگر انرژی گذشته را ندارم .. هیچ چیز آنطور که میخواستم نبوده است .. بیشتر اوقات ترجیح میدهم که چیزی نخواهم .. شاید به همین دلیل است که کسی من را محتاج چیزی ندیده است .. چون ساده میگذرم .. گهگداری از دستم در میرود اما .. چه اهمیت دارد اصلا بگذریم .. امروز صبح وقتی از خواب بلند شدم .. یک سکه 10 تومانی را با کله منگ و چشمهای خوابالو .. روی لبه باریکش .. ایستاده روی میز گذاشتم .. ضربه ای به آن زدم و از صدای آرام گرفتنش روی میز لذت بردم .. از آن موقع 4 ساعتی میگذرد .. هرچه تلاش میکنم نمی ایستد که نمی ایستد .. این هم با ما بازی اش گرفته.
مای پینتیتگ …
فوریه 10, 2008 by پرهامهه
فوریه 10, 2008 by پرهامامشب وقتی صدای عرعر الله اکبر ملت را که در کوچه و خیابان شنیدم خنده ام گرفت.
اولد ایناف تو دای …
فوریه 9, 2008 by پرهاممعده ام اندکی، مختصری درد میکند و میسوزد .. قلب قوزمیتم هم گهگداری درون سینه جفتک می اندازد وبه در و دیوار لگد پرانی میکند .. آنطور که گاهی یه ور میشوم .. چقدر پیر شده ام .. چقدر نا عادلانه پیر شده ام .. روزها و شبهای جوانی ام را به یاد میاورم .. تمام آنها را .. که با دلشورها و دلهره های سنگین تر ازحقم فنا شده اند .. یادم می آید نگرانی هایم را .. دغدغه هایی که حقم نبود .. بغض هایی که به ناروا نصیبم شدند .. نفسم بریده است .. دلم عروسکهایم را میخواهد .. عروسکهایی که به ناروا چه زود از دستم گرفته شدند .. جایش را کوله باری از غم بر دوشهایم گرفتند .. و من فنا شدم ..
هرکار که دلتان میخواهد بکنید .. هر جور که میخواهید باشید .. نفسم بریده است .. عادت کردم به ناحق ها .. سیاهی ها همه از آن من .. و سپیدی ها نثار شما .
افت کیفیت وقطعی اینترنت ADSL در ایران
فوریه 8, 2008 by پرهامامروز به علت پارگی سه رشته کابل فیبر نوری در دریای مدیترانه اینترنت خاورمیانه و از جمله ایران با افت شدید کیفیت و در اکثر سرویس دهندگان مناطق مختلف با قطعی کامل مواجه شده است . من نمیدونم چرا این کشتی ها فقط کابل های مارو پاره میکنند.
برای کسب اطلاعات بیشتر میتونید با واحد پشتیبانی ADSL سرویس دهنده ها تماس بگیرید یا با شماره 82200 که مال پارس آنلاینه تماس بگیرید و از بخش پشتیبانی صدای ضبط شده خانم پشتیبان رو بشنوید.
لایف
فوریه 8, 2008 by پرهامزندگی یک حریف عظیم الجثه بی رحم است ..که زورتان به او نمیرسد ..و چپ و راست به ناروا بر صورتتان سیلی میزند .. به شما یک فن آموزش میدهم .. تنها کاری که از دستتان بر می آید این است که در فرصت مناسب یک لگد محکم به تخمش بزنید .. باور کنید این تنها راه است.
ده دف
فوریه 7, 2008 by پرهاموقتی به مرگ فکر میکنم .. با خود میگویم .. تنها ای کاش کارهایم نا تمام نمانند..
فوریه 6, 2008 by پرهام
امشب هم کمی از دارایی هایم را تقسیم میکنم بینتان .. هر چه سفیدیست بر دارید .. سیاهی هایش مال خودم .. و تو .. من را ببخش که از من سیاهی نصیبت میشود .
فوریه 6, 2008 by پرهام
کی میخواهید همه چیز را یاد بگیرید .. تا کی باید اینجا همچون ل له دلسوز تر از مادر انرژی انگشتانم را هدر بدهم .. کمی یاد بگیرید حرفهای تکراری را دور بریزید .. حالم دیگر از انشا الله و ما شا الله و ببینیم تا چه شود و این گل واژه ها بهم میخورد .. مگر گلویتان را فشار میدهم که حرف بزنید .. اگر حرفهای تکراری بلدید خفه شوید .. این خود نوعی احترام محسوب میشود .. گاهی حرف نزدن بهتر از اراجیف بافتن است .. در مغزم پر از کلمات و جملات ریز و درشت است .. سیاهش مال من .. سفیدش ارزانی شما .
بلک
فوریه 6, 2008 by پرهامبرای خودم متاسفم .. کسی نیست بگوید .. متاسفی .. باش .. این همه آدم روی زمین متاسف هستند .. تو هم یک گوهی مثل آنها .. کسی هم نیست بگوید چرا متاسفی .. بگوید هم فرقی نمیکند .. حوصله توضیح دادن ندارم .. اصلا به درک که هرچه هستم .. چه اهمیت دارد .. ما آدم ها موجودات حقیری هستیم .. دنیایمان کوچک است .. سقفمان کوتاه است .. و نمیدانم کدام مادر به خطایی میگوید ما تفاله های بی مصرف اشرف مخلوقاتیم ..خب .. ناراحت نشوید .. شما اشرف مخلوقات باشید .. من همین گوهی که هستم میمانم .. دستهایم خسته اند .. گاهی قدرت تکان دادنشان را ندارم .. دلشان چرت میخواهد .. دستانم ناتوانند .. میلرزند .. میترسند .. گاهی چون کودکان مادر مرده اشک میریزند .. اصلا گور پدر دستهایم .. بگذارید آنقدر ار بزند که باسنش پاره شود .. اصلا فکر نکنید که مودب هستم یا قصد نوشتن گل واژه های ادبی دارم که میگویم باسن .. فقط نمیخواهم باز فیلتر شوم برای همین نمیگویم بگذارید آنقدر ار بزند که کونش پاره شود .. باور کنید تنها دلیلش همین است .. اصلا شما که هستید که باور کنید یا نکنید .. هر غلطی میخواهید بکنید .. به من چه .. پشت پنجره می ایستم .. فکر میکنم و به گوشه ای خیره میشوم .. آسمان سیاه و ابراهای سفید و خاکستری اش را نگاه میکنم .. سفیدی هایش را به شما تقدیم میکنم .. و سیاهی هایش را نشخوار میکنم .
الون
فوریه 5, 2008 by پرهامتنهاترین روزهای زندگیم را میگذرونم .. تنها ترین لحظات .. شبها .. روزها .. آدم ها بیشترشان در زندگی .. نقش لولو سر خرمن را بازی میکنند .. همان مترسک خودمان .. دلم گرفته است .. باز هم .. ازین مهمان خانه مهمان کش .. از خودم دلم گرفته است .. از خودم و از خودم .. ساکت و آرام گوشه ای مینشینم .. میگویند آرام ترین آدمها است .. لببخند میزنم .. اما قلبم دارد جورم را میکشد .. و شاید مغزم .. و شاید جایی دیگر نمیدانم .. هر چه هست آن تو است .. اشک میریزم بی صدا .. در این خلوتم .. خلوتی که تنها متعلق به من است .. و من در خلوتم تنهام .. و باید تنها باشم .. که میداند که تنهاییم چه رنگیست .. دست و پا میزنم اینجا .. و دستی نیست .. نوری نیست .. و امیدی نیست با من .. و فرو میروم .. من عاشق سیگارم هستم .. میپرستمش .. میوزد .. میسوزاند .. غمخوارم است .. خنجرش را از پشت میزند و میرود .. و من کماکان دوستش دارم .. چقدر دوست داشتم امشب سیگارم را به جای کشیدن و دود کردن بجوم .. حرارت سرخی اش را دوست دارم .. به نوک انگشتانم میچسبانمش .. میسوزاند .. و من جایش را فوت میکنم .. فوت میکنم .. من موجود متفاوتی هستم .. میدانم .. هم خوب هستم .. هم بد .. چشمانم چیزهایی میبیند که کسی نمیبیند .. صدایی را میشنوم که کسی نمیشنود .. سالها بود چیزی .. حسی .. میترساند مرا .. چنان وحشت میکردم که مرگ میخواستم .. مثل شبه به سراغم می آمد .. سیاهی هولناک .. مثل یک خفاش به روحم حمله میکرد .. گریه ام میگرفت .. می آمد .. و من مرگ میخواستم … چند وقتی بود که این روح سرگردان به سراغم نیامده بود.. چند شبی است که باز گشته .. اما نه مثل گذشته .. گوشه ای بی صدا مینشیند .. گاهی نگاهم میکند .. و گاهی هم نه .. امشب بر روی تختم نشسته .. به دیوار تکیه داده میدانم که نگام میکند اما .. وقتی سرم را بر میگردانم نگاهش سویی دیگر است .. به دیوار تکیه داده .. و بی حرکت است .. دست ندارد .. پا ندارد .. اما میدانم که نشسته است و به دیوار تکیه داده … پریشب هم هماینجا نشسته بود .. وقتی میخواستم بخوابم .. کمی ترس داشتم .. اما خوابیدم بر روی تختم .. و فکر میکردم به خودم و خودم و خودم و او هم آنجا بود .. شاید نشسته است تا بغضم تمام شود .. شاید دلش برای سوخته است .. شاید دلش جایی شکسته است و میخواهد دوستم شود .. شاید دیوانه است .. میبخشمش .. امشب که فکر میکنم میبینم خیلی هم ترسناک نیست .. نفسهایش بسیار مهربان است .. و سکوتش .. روی هم رفته موجود بی آزاری است .. به او سیگار تعارف میکنم .. جوابم را نمیدهد .. بگذریم .. چشمانم را به او هدیه میدهم .. خیلی ها شاید آرزو دارند چشمانم را داشته باشند .. شاید چون میدانند تنها چشمان من است که همه چیز را سیاه و سفید میبیند .. و شاید به خاطر زندگی سیاه و سفیدم است .. میگریم در این سکوت .. در این ظلمات .. سیاهی هایم مال من .. هر چه سفیدیست بردارید .. و دور شوید .
آی دونت نو …
فوریه 5, 2008 by پرهامنمیدونم چیکار کنم …
همه چیز بهم ریخته است ….
چقدر خسته ام ….. چقدر خسته ام.
پر…ز
فوریه 3, 2008 by پرهامدر خواب با چیزهایی که نمیدانم دست و پنجه نرم میکنم …
اینجا هوا گرم است….
همه جا را سکوت فرا گرفته …
و رویاهایم در سیاهی افکارم دست و پا میزنند …
مضطرب هستم ….
در این هوای گرم و سنگین …
انگشتانم از سرما میلرزند ….
در خلاء میپیچم ….
با تاریکی پیوند میخورم…..
زندگی سیاه و سفیدم را مرور میکنم ….
دلم میخواهد از این پهلو به آن پهلو شوم …..
دستان کوچکش گونه های یخ زده ام را گرما میبخشد …
صدایش در گوشم میپیچد …. :
بابایی پاشو ببین چقدر برف اومده …..
فیل ساری
فوریه 3, 2008 by پرهاممتاسفم برای این زندگی
برای متلاشی کردنمان دست به هر کاری میزند
متاسفم برایش …
اندرحکایت ایرانی های ح ش ری
فوریه 2, 2008 by پرهامجدیدا در خبر ها آمده است دانشجویی ایرانی در کانادا درآسانسور دست به یک عملیات شجاعانه زده است خبرها و سینه های نیمه برهنه همسفر خود در آسانسور را گاز زده است ( بوسیده است).
بنده طی یک عملیات انتحاری پا به میدان گذاشته و این معضل را در یک یا دو خط تفسیر میکنم:
کمی که فکر میکنم میبینم، چطور انتظار دارید یک جوان ایرانی در مقابل سینه های نیمه برهنه در یک محفظه یک متری خود را کنترل کند وقتی رئیس جمهور و فرمانده نیروی انتظامی مملکتش با دیدن چکمه های زمستانی زنان و دختران نه در آسانسور بلکه در خیابان ها تحریک میشوند؟؟!!
بدبدبدبدبدبدبد
فوریه 1, 2008 by پرهامیاد بابا به خیر
همیشه میگفت …. اصل بد نیکو نگردد آنکه بنیادش بد است ….
راست میگفت.
ژانویه 31, 2008 by پرهام
چکار میتوان کرد با صدایی که دلتنگت میکند …
روزها و شبهای سبز را به خاطرت می آورد …
حتی اگر به آنها شک داشته باشی ….
زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد …
زندگی چیزی نیست که لبه طاقچه عادت از یاد من و تو برود …
هیچکس نمیفهمد مرا … هیچکس
میس دم
ژانویه 31, 2008 by پرهامدلم تنگ میشود برای نداشته هایم …
بلا ب بلاب بلا ….
ژانویه 31, 2008 by پرهامدلتنگی های آدمی را باد ترانهای میخواند،
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد و
هر دانه برفی به اشکی نریخته میماند،
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده،
اعتراف به عشقهای نهان و
شگفتگیهای بر زبان نیاورده،
در این سکوت حقیقت ما نهفته است،
حقیقت تو و من.
برای تو و خویش
چشمانی آرزو میکنم که چراغها و نشانه ها را
در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود،
برای تو و خویش
روحی که این همه را در خود گیرد
و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود
ما را
از خاموشی خویش بیرون بکشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوئیم .
پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم
و گر نه میشکنیم بالهای دوستیمان را
اگر می خواهی نگهم داری؛ دوست من
از دستم میدهی
اگر میخواهی همراهیم کنی؛ دوست من
تا انسان آزادی باشم؛
میان ما همبستگی
از آن گونه میروید
که زندگی ما هر دو تن را غرق در شکوفه میکند.
من آموختهام که به خود گوش فرا دهم
و صدایی بشنوم که با من میگوید
این لحظه مرا چه هدیه خواهد داد،
نیاموختم گوش فرا دهم به
صدایی را که با من در سخن است و بی وقفه میپرسد
من بدین لحظه چه هدیه خواهم داد .
شبنم و برگها یخ زده است و آرزوهای من نیز،
ابرهای برف زا در آسمان بر هم میپیچد،
باد میوزد و طوفان در میرسد،
زخمهای من میفسرد .
یخ آب میشود در روح من در اندیشههای من،
بهار حضور توست، بودن توست .
کسی میگوید،
آری،
به تولد من، به بودنم ، ضعفم ، ناتوانیم، مرگم
کسی میگوید آری به من به تو
و از انتظار طولانی شدن شنیدن پاسخ من،
پاسخ تو خسته نمیشود .
با افکندن خود به دره شاید
سر انجام به شناسایی خود توفیق یابیم .
زیر پایم زمین
از سم ضربه اسبان می لرزد،
چهار نعل می گذرند
اسبان وحشی گسیخته افسار،
وحشت زده به پیش می گریزند،
در یالهایشان گره می خورد آرزوهایم
دوشادوششان می گریزد خواستهایم،
هوا سرشار از بوی اسب است و غم و اندکی قبطه،
در افق نقطه های سیاه کوچکی میرقصد و
زمینی که بر آن ایستادهام دیگر باره آرام یافته است،
پنداری رویای بود آن همه،
رویای آزادی با احساس حبس و بند .
در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن ،
همدلی صادقانه،
وفاداری ریشه دار،
اعتماد کن .
از تنهایی مگریز،
به تنهایی مگریز،
گهگاهی آن را بجوی و تحمل کن
و به آرامش خاطر مجالی ده .
یکدیگر را میآزاریم بی آنکه بخواهیم،
شاید بهتر آن باشد که
دست به دست هم دهیم،
دستی که گشاده است،
میبرد،
میآورد،
رهنمونت میشود به
خانهای که نور دلچسبش گرمی بخش است .
این همه پیچ،
این همه گذر،
این همه چراغ،
این همه علامت و همچنان استواری به وفادار ماندن به
راهم، خودم، هدفم، و به تو،
وفایی که مرا و تو را
به سوی هدف راهنمایی میکند .
گاه آنکه ما را به حقیقت میرساند خود از آن عاری است،
تنها حقیقت است که رهایی میبخشد .
از بخت یاری ماست شاید که
آنچه که میخواهیم
یا بدست نمی آید یا از دست میگریزد .
میخواهم آب شوم در گستره افق
آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز میشود ،
میخواهم با هر آنچه
مرا در بر گرفته یکی شود،
حس میکنم و میدانم
دست میسایم و میترسم ،
باور میکنم و امیدوارم که هیچ چیز
با آن به عناد بر خیزد ،
میخواهم آب شوم در گستره افق،
آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز میشود .
چند بار امید بستی و دام بر نهادی
تا دستی یاری دهنده،
کلامی مهر آمیز،
نوازشی،
یا گوشی شنوا
به چنگ آوری؟
چند بار دامت را تهی یافتی ؟
از پای منشین که دیگر بار و دیگر بار باز گستری .
پس از سفرهای بسیار
و عبور از فراز و فرود امواج این دریایِ طوفان خیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم،
بادبان بر چینم ،
پارو وا نهم،
سکان رها کنم،
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو گیرم،
آغوشت را باز یابم ،
استواری امن زمین را زیر پای خویش !!
پنجه در افکندهایم با دستهایمان
به جای رها شدن، سنگین بر دوش میکشیم
بار دیگران را به جای همراهی کردنشان،
عشق ما نیازمند رهائیست نه تصاحب،
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه .
سپیده دمان از پس شبی دراز
در جان خویش آواز خروسی میشنوم از دور دست
و با سومین بانگش
در مییابم که رسوا شدهام .
زخم زننده،
مقاومت ناپذیر،
شگفت انگیز
و پر رازو رمز است،
آفرینش و همه چیزها
که شدن را امکان میدهد
اسکیر تو س ی
ژانویه 31, 2008 by پرهامببخشید که نمیتوانم این بار بگویم باز چم شده است … میترسم این یکی هم فیلتر شود …
مای ویش
ژانویه 31, 2008 by پرهامدلم یک آغوش گرم میخواهد …. آغوشی که چشمانم را ببندم ….با خیالی راحت…. یک آغوش امن …. بی غل و غش …. دلم یک نگاه پاک میخواهد …. چشمانم را ببندم و تا ابد به اسارت آن نگاه درآیم … آری دلم نگاهی زلال میخواهد …
خسته ام …. خسته ام از همه چیز …. دلم مرگ میخواهد …
شنیده ام آغوشش امن ترین آغوش هاست.
فاک آل آف یو
ژانویه 31, 2008 by پرهامآدمها همیشه پست تر ازاونی هستند که نشون میدهند ….نمیدونم چطور میتونن … چرا من نمیتونم …. شاید چشمهام چپکی میبینه ….
اوهوم ….
من پست ترین آدم روی زمینم ….
شاتینگ آپ
ژانویه 31, 2008 by پرهامصدایم در نمی آید … شاید چون من تنها کسی هستم که همه دنیا را سیاه و سفید میبینم …
فاکینگ پیپل
ژانویه 31, 2008 by پرهامای کاش در روابط روزمره ام یک آدم نرمال تنها یک آدم نرمال وجود داشت یا شاید فقط یک آدم … یک آدم
ترافیک
ژانویه 31, 2008 by پرهامامروز وقتی پشت فرمون بودم به این فکر میکردم که از بین 2 مسیر که یکی خلوته و یکی مفتضحانه شلوغ چرا من شلوغترین رو با میل خودم انتخاب میکنم …
شاید چون فارغ از همه چیز شیشه ها بالا، صدای ضبط تا خرخره زیاد، موهام روی شونه هام، سیگار میکشم ….
و یک عالمه فرصت دارم که به بدبختی هام فکر کنم ….
کانتینیو
ژانویه 31, 2008 by پرهاموبلاگمان در hichkas خالی فیلتر شد … به درک که فیلتر شد … هرچند فیلتر شدن وبلاگ ، وبلاگ آدم رو با کلاس تر میکنه اما چون حوصله نداشتم برای هر بار نوشتن و وارد شدن به کنترل پنل از پروکسی استفاده کنم .. یک 2 به انتهای باسنش چسباندم و این شد …
این ادامه همونه تا ببینیم کی این فیلتر میشه ..







