در خواب با چیزهایی که نمیدانم دست و پنجه نرم میکنم …
اینجا هوا گرم است….
همه جا را سکوت فرا گرفته …
و رویاهایم در سیاهی افکارم دست و پا میزنند …
مضطرب هستم ….
در این هوای گرم و سنگین …
انگشتانم از سرما میلرزند ….
در خلاء میپیچم ….
با تاریکی پیوند میخورم…..
زندگی سیاه و سفیدم را مرور میکنم ….
دلم میخواهد از این پهلو به آن پهلو شوم …..
دستان کوچکش گونه های یخ زده ام را گرما میبخشد …
صدایش در گوشم میپیچد …. :
بابایی پاشو ببین چقدر برف اومده …..