الون

By پرهام

تنهاترین روزهای زندگیم را میگذرونم .. تنها ترین لحظات .. شبها .. روزها .. آدم ها بیشترشان در زندگی .. نقش لولو سر خرمن را بازی میکنند .. همان مترسک خودمان .. دلم گرفته است .. باز هم .. ازین مهمان خانه مهمان کش .. از خودم دلم گرفته است .. از خودم و از خودم .. ساکت و آرام گوشه ای مینشینم .. میگویند آرام ترین آدمها است .. لببخند میزنم .. اما قلبم دارد جورم را میکشد .. و شاید مغزم .. و شاید جایی دیگر نمیدانم .. هر چه هست آن تو است .. اشک میریزم بی صدا .. در این خلوتم .. خلوتی که تنها متعلق به من است .. و من در خلوتم تنهام .. و باید تنها باشم .. که میداند که تنهاییم چه رنگیست .. دست و پا میزنم اینجا .. و دستی نیست .. نوری نیست .. و امیدی نیست با من .. و فرو میروم .. من عاشق سیگارم هستم .. میپرستمش .. میوزد .. میسوزاند .. غمخوارم است .. خنجرش را از پشت میزند و میرود .. و من کماکان دوستش دارم .. چقدر دوست داشتم امشب سیگارم را به جای کشیدن و دود کردن بجوم .. حرارت سرخی اش را دوست دارم .. به نوک انگشتانم میچسبانمش .. میسوزاند .. و من جایش را فوت میکنم .. فوت میکنم .. من موجود متفاوتی هستم .. میدانم .. هم خوب هستم .. هم بد .. چشمانم چیزهایی میبیند که کسی نمیبیند .. صدایی را میشنوم که کسی نمیشنود .. سالها بود چیزی .. حسی .. میترساند مرا .. چنان وحشت میکردم که مرگ میخواستم .. مثل شبه به سراغم می آمد .. سیاهی هولناک .. مثل یک خفاش به روحم حمله میکرد .. گریه ام میگرفت .. می آمد .. و من مرگ میخواستم … چند وقتی بود که این روح سرگردان به سراغم نیامده بود.. چند شبی است که باز گشته .. اما نه مثل گذشته .. گوشه ای بی صدا مینشیند .. گاهی نگاهم میکند .. و گاهی هم نه .. امشب بر روی تختم نشسته .. به دیوار تکیه داده میدانم که نگام میکند اما .. وقتی سرم را بر میگردانم نگاهش سویی دیگر است .. به دیوار تکیه داده .. و بی حرکت است .. دست ندارد .. پا ندارد .. اما میدانم که نشسته است و به دیوار تکیه داده … پریشب هم هماینجا نشسته بود .. وقتی میخواستم بخوابم .. کمی ترس داشتم .. اما خوابیدم بر روی تختم .. و فکر میکردم به خودم و خودم و خودم و او هم آنجا بود .. شاید نشسته است تا بغضم تمام شود .. شاید دلش برای سوخته است .. شاید دلش جایی شکسته است و میخواهد دوستم شود .. شاید دیوانه است .. میبخشمش .. امشب که فکر میکنم میبینم خیلی هم ترسناک نیست .. نفسهایش بسیار مهربان است .. و سکوتش .. روی هم رفته موجود بی آزاری است .. به او سیگار تعارف میکنم .. جوابم را نمیدهد .. بگذریم .. چشمانم را به او هدیه میدهم .. خیلی ها شاید آرزو دارند چشمانم را داشته باشند .. شاید چون میدانند تنها چشمان من است که همه چیز را سیاه و سفید میبیند .. و شاید به خاطر زندگی سیاه و سفیدم است .. میگریم در این سکوت .. در این ظلمات .. سیاهی هایم مال من .. هر چه سفیدیست بردارید .. و دور شوید .

یک پاسخ to “الون”

  1. azi می گوید:

    ………………………………….
    ………………………………….
    ………….
    ……
    .
    .
    .

يك پاسخ برايش بگذاريد