معده ام اندکی، مختصری درد میکند و میسوزد .. قلب قوزمیتم هم گهگداری درون سینه جفتک می اندازد وبه در و دیوار لگد پرانی میکند .. آنطور که گاهی یه ور میشوم .. چقدر پیر شده ام .. چقدر نا عادلانه پیر شده ام .. روزها و شبهای جوانی ام را به یاد میاورم .. تمام آنها را .. که با دلشورها و دلهره های سنگین تر ازحقم فنا شده اند .. یادم می آید نگرانی هایم را .. دغدغه هایی که حقم نبود .. بغض هایی که به ناروا نصیبم شدند .. نفسم بریده است .. دلم عروسکهایم را میخواهد .. عروسکهایی که به ناروا چه زود از دستم گرفته شدند .. جایش را کوله باری از غم بر دوشهایم گرفتند .. و من فنا شدم ..
هرکار که دلتان میخواهد بکنید .. هر جور که میخواهید باشید .. نفسم بریده است .. عادت کردم به ناحق ها .. سیاهی ها همه از آن من .. و سپیدی ها نثار شما .