دلم خیلی چیزها میخواهد .. و بعضی چیزها هم نه .. دیگر مثل گذشته صبور نیستم .. مثلا دیگر مثل گذشته دل و دماغ فلش طراحی کردن ندارم .. به سرعت کلافه میشوم .. دیگر انرژی گذشته را ندارم .. هیچ چیز آنطور که میخواستم نبوده است .. بیشتر اوقات ترجیح میدهم که چیزی نخواهم .. شاید به همین دلیل است که کسی من را محتاج چیزی ندیده است .. چون ساده میگذرم .. گهگداری از دستم در میرود اما .. چه اهمیت دارد اصلا بگذریم .. امروز صبح وقتی از خواب بلند شدم .. یک سکه 10 تومانی را با کله منگ و چشمهای خوابالو .. روی لبه باریکش .. ایستاده روی میز گذاشتم .. ضربه ای به آن زدم و از صدای آرام گرفتنش روی میز لذت بردم .. از آن موقع 4 ساعتی میگذرد .. هرچه تلاش میکنم نمی ایستد که نمی ایستد .. این هم با ما بازی اش گرفته.
By پرهام