امشب خیلی دوست دارم که بنویسم .. احساس میکنم که تنها اینجا نوشتن است که ممکن است آرامم کند .. همچون جانوری محبوس شده ام که تمام درها به رویم بسته است .. و انگار تنها اینجا باقی مانده .. هیچوقت طی ماه های گذشته به این شدت دلم نمیخواسته که بنویسم .. از حالم بنویسم .. از دغدغه هایم .. از آنچیزها که وجودم را ذره ذره آب میکنند .. مثل سگ دلم میخواهد بنویسم .. اما .. نمیتوانم .. هرچه زور میزنم نمیتوانم حالم را توصیف کنم .. دردم را به زبان بیاورم .. خودم میدانم .. در مغزم در روحم .. خودم میدانم که چه مرگم است اما نمیدانم چطور برزبان بیاورم و چگونه بنویسم ..
هیچ نمیخواهم ازین زندگی .. سالهایی از عمرم در بیخبری گذشت .. بدون دغدغه .. انگار تنها همان سالها زندگی میکردم .. سالهایی دیگر .. کمر شکسته و افسرده .. بی رمق و ناتوان .. تنها .. یتیمی که نمیدانست کدام دردش را زار بزند .. سالهایی دیگر .. قبلی ها و حسرت .. حسرت .. دلتنگی .. حسرت .. و این روزها ..
به این روزها که میرسم زبانم لال میشود .. هیچ نمیخواهم ازین زندگی .. از چیزهایی که خواستم هیچ نرسید به من .. نیازها در وجودم دق مرگ شدند .. تنها نفسی که نخواستم آمد .. هیچ ندارم ..
هیچ نمیخواهم ..
تنها میخواهم در تنهایی ام گریه کنم .. امشب .. همراه آسمان ..
هر چه زیبایی است .. هر چه سفیدیست برای خود بر دارید .. لذتش را ببرید .. سیاهی ها مال من.
فوریه 13, 2008 در t 5:08 ق.ظ
ghooooooooooooooooooooooooooooooooooboonet beram mannnnnnnnnnn
naghaash
ostaadddd
aziz
mahhhhhhhhhh