لست نایت؟!!

By پرهام

مدت زیادی بود بین آدمها راه نرفته بودم چقدر غریبه بودم با آنها ساعتها توی خیابان ها راه رفتم گوشهایم از سرما سر شده اند کمر دردو قلب درد و معده درد و چیزهایی دیگر که هیچکدام تکراری نبودند  در راه با خود فکر میکردم

مهم نیست که چه فکر میکردم

جاودانه میشوم میدانم

امشب ته مانده های جیبم را سیگار خریدم

که تا آخر عمر سیگار برای کشیدن داشته باشم.

اینبار هرچه سیاهی است و سفیدی از آن شما …

يك پاسخ برايش بگذاريد